چشم در تیرگی مهر خدا دوخته ایم
شاید قطره ای از رحمت عشق ، بر دل خسته ی ما جاری كرد
شاید آن اشك یتیم
شادی زیستن را بر دل خاك ، دوباره جاری كرد
غصه بی آب شدن آن چشم یتیم
مگر از مهر خدا، می توان پنهان كرد
و در این دشت فقیراز شادی
دل خاك، از بی آبی آن چشم ،هنوز غمگین است
عمـــــــــــــــــــــــاد
من خورشید هستم
من خورشید هستم و سالهاست كه می تابم، تولدم یادم نیست، چون شمعی برای تولد خود نیافتم
می تابم تا راه را برای گمراهان روشن كنم
می تابم تا زندگی را به همه هدیه كنم، می تابم تا گرما ببخشم و سردی را از دلها دور كنم
عدالت را در من ببینید، زمانی كه بر همه می تابم
همیشه بر همه یكسان تابیده ام و تابیدن را دوست داشته ام
درست است كه ذره ذره از وجود من كاسته خواهد شد ، ولی هنگامی كه میبینم كه با تابیدن من دیگران رشد می كنن و با كوچك شدن من ، آنها قد می كشند و به من نزدیكتر میشوند، شوق تابیدن در من بیشتر میشود و وجودم گرمتر!!
ای كاش می توانستم تمام دلهای یخ زده را گرم كنم و آنها را با نور حقیقت خود بیدار كنم ولی افسوس!!
همه را دوست دارم ولی..
ولی ای گل آفتابگردان، تو را ازهمه بیشتر دوست داشته ام ، من خودرا در تو میبینم ، هیچگاه رو از من برنتابیدی و همیشه با لبخند مرا نگاه كردی، از طلوع تا غروب با من هستی و هیچ زمانی خیانت نكردی و شب هنگام، مرا به چشمك ستاره ای نفروخته ای.
و گلها چه می دانند كه در جایی دیگر گل آفتابگردانی با چشمهایی سرخ شده از بی خوابی شب ، انتظار طلوع مرا میكشد!همیشه غروب من طلوعی دیگر را نوید میدهد!
و انسان!!!!
خودخواهی و حسادت ، آزمندی و طمع در او تجلی پیدا كرده و چشمانش را با سیاهی دل خود، بر نور من بسته!
همه چیز را برای خود میخواهد و همواره ظلم و ستم روا داشته
آنقدر بی عدالتی و ظلم ، كه من خود را در پشت ماه پنهان می كنم، تا كسی اشكهای مرا نبیند.
ایكاش اینبار كه طلوع میكنم، همه جا سبز باشد و سیاهی شب، بردل هیچ كس باقی نمانده باشد، و تو چه می دانی عاشقی یعنی چه!!
و تو ای گل زیبای من ، دوستت دارم كه همواره به من لبخند میزنی!
راستی اینرا به تو گفته بودم كه چقدر شبیه من هستی؟؟
عمـــــــــــــــــــــــــــــــــاد
عطسه
تو كه آدم خوبی هستی، خیرت به همه میرسه ،دست همه رو میگیری،مسلمون هم كه هستی،پس چرا فكر میكنی كه همه كارها خودبخود انجام میشه ؟ چرا میگی كه این طبیعته كه داره جلو میره ؟ بابا جان همه كارها رو حساب و كتابه، این دنیا صاحب داره، مدیر داره، یكمی مقید باش، آخه تو مسلمونی چرا اعتقادت و توكلت به خدا كم رنگ شده؟چرا نمازوروزه رو ترك كردی؟چرا دیگه خمس و زكات نمی دی؟
ولی مگه این حرفا تو گوش آقا سیامك میرفت؟نخیر!! مثل این بود كه داری با دیوار حرف میزنی.
خدا رحمت كنه پدرش رو ، آدم خیلی خوب و زحمتكشی بود،یه مسلمون شریف و مردم دار،همیشه خیرش به همه میرسید، این كارخونه هم كه به سیامك خان ارث رسیده بود از قبل زحمات اون خدابیامرز بود.
ولی سیامك از زمانی كه توی اون حادثه كوچیك ودر اثر دیر رسیدن آمبولانس ، پدرش رو از دست داده بود ، از همه چیز برگشته بود ، با خودش و خدای خودش قهر كرده بود.
ولی هنوز خصلت مردانگی رو كه از پدرش به ارث برده بود با خودش داشت، شریف و مردم داربود، ولی به كارخدا زیاد اعتقادی نداشت، بگذریم!!
یه روزی تو همین روزا بود كه خبرآوردن كه كارخونه در اثر عدم خرید یكی از مشتریهای عمده ، در آستانه ورشكستگی و نابودی قرار گرفته، با این خبر انگار دنیا رو سر سیامك خان خراب شده بود، تمام زندگیش داشت نابود میشد، تو این احوال بود كه یه تماس از خونه غصه هاشو كامل كرد كه : چه نشستی كه پسرت با یه ماشین تصادف كرده و بردنش بیمارستان!!
چه جور رسیدن سیامك به بیمارستان بماند.در اتاق عمل خیلی شلوغ بود، و دادو بیدادهای حراست و پرستار بخش توی اشك و گریه و زاری فامیل و دوست و آشنا گم شده بود، كی محل میزاشت به حرف اونا،
هركسی از ناراحتی یه گوشه ای غش افتاده بود.
گوشهای سیامك هیچ حرف و صدایی رو نمیشنید ، فقط مرتب می پرسید: پسرم ، پسرم ، پسرم چی شده ؟كجاست؟زنده هست؟ گوشهای سیامك بالاخره با كشیده ی پرستار بخش باز شد و بهش گفت:پسرت حالش خوب نیست ، خونریزی داخلی كرده ، همه دكترا دارند تلاش خودشون رو می كنن ، حتی دكتر رضوی هم اومده، ولی بچه كوچیكه و عملش خیلی سخته، فقط باید دعا كرد ، دعا دعا دعا دعا......
اما سیامك كه اهل این حرفا نبود ، فقط تنها امیدش به دكتر رضوی بود، كه بهترین دكتر شهر بود.
گریه ی زیادی، باعث شده بود كه نفسها كم بیاد و تبدیل به هق هق بشه، تو همین آرامش نسبی بود كه سروصدای یه زن حواس سیامك رو به خودش جلب كرد.
آخه خانم جان از كجا بیارم این همه پول رو، پدر بیچارش كه یه كارگر ساده بیشتر نیست، اونم از صبح تا شب جون میكنه تا بتونه فقط شكم من و پنج تا دیگه رو سیر كنه، بخدا نداریم وگرنه چی واجب تر از پای دخترم!!
سیامك با شنیدن این حرفها جلوتر رفت و از پرستار پرسید: چی شده خانم؟ مشكل این خانم چیه؟
پرستار گفت: پای دخترش شكسته و باید عملش كنن وبعد گچ گرفته بشه ، ولی واسه این كار باید دویست هزار تومن پرداخت كنه،اما میبینید كه ، نداره!!
سیامك گفت: شما كاراشو انجام بدید ، من همه هزینه هاشو میدم.
زن بیچاره كه این وسط هاج و واج مونده بود گفت: نه آقا ، درسته كه نداریم، ولی گدا نیستیم، نمی تونم قبول كنم و .....
سیامك كه اصرار های زن رو دید گفت: من این پول رو بصورت وام به شما میدم و شما هر ماه 5هزار تومن واریز كنید به حساب كمك به بیماران كلیوی.
و پول رو داد به پرستار و رفت بسمت اتاق عمل
همونطور كه داشت از اون زن دور میشد، شنید كه : خدا خیرت بده، خدااز بزرگی كمت نكنه ، خدا به زندگیت بركت بده، خدا زن و بچه هاتو واست نگه داره، نگه داره، نگه داره، نگه داره..........
چه حرفهای قشنگی ، چقدر تو اون لحظات آرامش می داد به دل پر التهاب سیامك، انگا راون حرفها آرومش كرده بود و یه نور امید كوچیكی ته دلش روشن كرده بود.
5ساعت استرس، 5ساعت نگرانی،5ساعت دلشوره و التهاب، بالاخره در اتاق عمل باز شد و همه به سمت دكتر هجوم بردن، تنها حرفی كه دكتر زد این بود: فقط اینو بگم كه من توی این عمل كاره ای نبودم، پسرت نیم ساعت مرده بود، هیچ علائم حیاتی نداشت، نمی دونم دعای خیر كی بود كه تونست برش گردونه، آقای محبی برو خدارو شكر كن ، فقط خواست خدا بود!!
و صدای اون زن دوباره تو گوشش پیچید: خدا زن و بچه هاتو واست نگه داره ، نگه داره ..................
یه چند سالی از اون ماجرا میگذره ، الان حاج آقا محبی علاوه بر اون شركت و غیره، یه چند تایی درمانگاه و مدرسه و مسجد رو هم ادره میكنه!! خدا خیرت بده!!!!
بله دیگه ، شاكر كردن لازمه زندگیه، اگه خدا بخواد ، حتی یه زندگی ازدست رفته هم ، می تونه دوباره به آدم برگرده، این یه نعمت بزرگه كه هزینش فقط شكرگذاریه!!
من خودم مدتها بود تو این فكر بودم كه چرا مردم ، بعد از هر عطسه میگن: خداراشكر یا الحمدلله؟؟ واسه چی اینو میگن ؟ مگه عطسه كردن چیز خاصی داره؟؟
پی قضیه رو گرفتم و درموردش تحقیق كردم و متوجه شدم كه: عطسه كردن باعث میشه كلی از میكروب ها و ویروس ها از بدن خارج بشه!
ولی مهمتر از اون اینكه، انسان با هر بار عطسه كردن دچار یك سكته قلبی میشه!!
بله چی فكر كردید!!!
ما با هربار عطسه كردن به اندازه چند هزارم ثانیه دچار ایست قلبی میشیم وبعداز عطسه دوباره قلب ما شروع به زدن میكنه، یعنی درحقیقت دوباره زنده میشیم!!
پس واسه همینه كه میگن، باید بعد از هر بار عطسه كردن خدارو شكر كرد ، شكر كرد بخاطر اینكه به ما دوباره زندگی میبخشه و ما می تونیم به حیات خودمون ادامه بدیم!
باور ندارید؟؟؟ بفرمایید خودتون تحقیق كنید!!
بهر حال خوبه كه همیشه انسان ، سپاس و قدردانی رو نه تنها از خدا ، بلكه از هر كس كه كار یا خدمتی براش انجام میده ، داشته باشه!
عمـــــــــــــــــــــــــــــادخوش بحال قاصدك
منفصل از كودكی گشتیم و پای در راهی عبس بنموده ایم خوش بحال قاصدك
سالهاست، حسن خلق و مهربانی را خورده ایم خوش بحال قاصدك
چشم خود را سفت و محكم بر حقیقت بسته ایم خوش بحال قاصدك
از دیدن روی غمگین خود در آیینه ، خسته ایم خوش بحال قاصدك
تا توانستیم پشت سر، از همه بد گفته ایم خوش بحال قاصدك
از حسد ، بخل و تكبر ، از آدمی دور افتاده ایم خوش بحال قاصدك
با همه اعضاء خود ، بر زمین چسبیده ایم خوش بحال قاصدك
چشم براه غیر بودیم و دل ز یاران شسته ایم خوش بحال قاصدك
قول رفتن داده ایم و عهد ها ، خود بشكسته ایم خوش بحال قاصدك
او بال خود بگشود وما هنوز بر جای خود بنشسته ایم خوش بحال قاصدك
بالهای خود بگشوده و لیك پرواز را، ز یاد برده ایم خوش بحال قاصدك
آشیان را گم كرده ایم، شاید ، به بیراهه رفته ایم خوش بحال قاصدك
قاصدك، مرا با خود ببر،ما هنوز به تو، دل بسته ایم خوش بحال قاصدك
قاصدك رفت و ما هنوز اندر خم یك كوچه ایم خوش بحال قاصدك
آه تازه فهمیدم كه ما، سالهاست، در رویا بوده ایم خوش بحال قاصدك
عمـــــــــــــــــــــاد
رخساری به مانند معبود كه شیدایی در آن هویدا
آفتابگردان و گلبرگهای در انتظار خورشید
و خیالی به بزرگی و پهنای هستی، كه : خورشید فقط برای من می تابد
و زمزمه های عاشقانه ،در دل سیاهی شب:
شب هنگام كه در جستجوی تو هستم و به ستاره ها نگاه می كنم ،وسوسه تمام وجودم را فرا می گیرد
ولی من هرگز به تو خیانت نمی كنم و به امید دیدن درخشش نگاه تو تا سپیده صبر میكنم
و سحرگاه ، چشمهایم را برای به گرمای مهر تو ، باز می كنم
و شب........
عمــــــــــــــــــــــــــــاد
رنگ دوستی
اشك توی چشمهای زهرا كوچلو جمع شده بود، انگار داشت پوست سرش كنده میشد، بیچاره مونده بود كه چیكار كنه! دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر گریه...
اینجاست كه بزرگترها نقش یه میانجی رو بازی میكنن و مثل یه فرشته نجات وارد صحنه میشن
بالاخره دستهای عسل خانم، با زور مادرش از هم باز شد و موهای زهرا كوچلو از دستش رهاشد
مادر عسل گفت: اگه بخواید سر عروسك با هم دعوا كنید ، واستون..........نمی یارم كه بخورید(بعلت اینكه تبلیغ نشه ، از ذكر نام این محصول خوراكی، معذوریم)
و چه زود دعوای اون دوتا به دوستی و محبت تبدیل شد. بهمین سرعت و بهمین سادگی!
چقدر دنیای بچه ها بی آلایش و سادست، چقدر زود كینه ها و كدورتهارو فراموش میكنن و چه صادقانه با هم دوست میشن وهمیشه، از پس هر دعوا و كدورتی ، آشتی و مهر و محبت هست.
كاش میشد این صداقت ،صفا، صمیمیت و سادگی بچگی رو در روابطمون یا بهتر بگم ، در دوستی هامون حفظ كنیم
كاش می تونستیم كه نزاریم، رنگ دوستی ها عوض بشه و از سفیدی و سبزی به سرخی و سیاهی سوق پیدا كنه
كاش میشد پشت هر حرفمون ، صداقت كودكانه باشه و هیچ حیله و نیرنگی توش نباشه
كاش میشد فقط بخاطر دوستی، دوستی كنیم ، نه بخاطر استفاده و سود جویی!
امروزه اعتماد به بی اعتمادی تبدیل شده و همه به هم با شك و تردید نگاه میكنن
و همیشه منتظریم طرف مقابلمون از ما چیزی بخواد و دائما در فكر این هستیم كه چطور جواب نه! به دوستانمون بدیم
شاید پیش از این ، فقط مسائل مادی در دوستی ها جایی نداشت، ولی امروزه مسائل عاطفی هم اهمیت و جایگاه خودش رو از دست داده ،دیگه مهر و محبت هم خرید و فروش میشه، تا زمانی كه دوستی برای دوستش سود و فایده ای نداشته باشه ، از مهرو محبت و عشق و علاقه و حتی احترام خبری نیست!
امروزه به دوستی بیشتر اهمیت داده میشه، كه بتونه برخی از مشكلات مادی ، كاری، تحصیلی و كلا گرفتاریهای روزمره رو برای ما حل كنه.
دیگه هیچ سلامی برای ما بی منظور نیست، همیشه فكر میكنیم كه از پس هر سلامی ، دستی برای یاری خواستن بسوی ما دراز شده!!
دیگه دوستی با خدا هم رنگ معامله بخودش گرفته، دائما در حال حساب و كتابیم كه : خدایا اگه فلان ثواب رو انجام دادم ،باید فلان مشكل رو واسم حل كنی!!
ای دل غافل!!!
ببینید چقدر از انسان و انسانیت دور شدیم، زدیم به بیراهه ، حالا كی برمیگردیم تو راه ، خدا میدونه.
(عماد)همه چیز مثل هم نیست
چقدر خوبه وقتی آدم واسه روز تعطیلش برنامه ریزی داشته باشه ، یه برنامه خوب و مفرح و دسته جمعی!!
یك روز گرم تابستون به اتفاق خانواده دایی رضا، راه افتادیم بسمت رودخونه، به هوای گذروندن یك روز تعطیل خوب.
چون قرار بود كه نهار رو كنار رودخونه بخوریم ، قبل از حركت همه چیز رو چك كردم كه مبادا چیزی رو فراموش كنیم ، آخه قرار بود نهار كباب مرغ بزنیم!
از دور رودخونه مثل یه راه پر پیچ و خم بود، كه فرش شده بود از ستاره های درخشان و تا انتها ادامه داشت.
پیدا كردن یه جای خوب و عالی در تخصص دایی رضا بود ، كه میگفت تمام اونجارو مثل كف دستش میشناسه!
بعد از بررسی های كارشناسانه دایی و گذشتن از یه مسیر صعب العبور و چند بار پیاده شدن و هول دادن ماشین، كه تو شنهای كنار رودخونه گیر كرده بود، بالاخره به مكان نچندان خوب دایی رضا رسیدیم ، زیر انداز قرمز پهن شد و چادر نارنجی برپا.
نگاهم كه به رودخونه افتاد انگار داشت باهام حرف میزد و میگفت : بدو بیا بپر تو آب شنا كن ، تو این هوای گرم میچسبه!!
سفارشات ایمنی دایی رضا واسه ی شنا كردن توی رودخونه ،همراه بود با یه پس گردنی كه : دایی جان! تا جایی دور بشید كه پاهاتون به كف رودخونه میرسه، هیچ وقت از تیوپ همراهتون جدا نشید، برخلاف جهت جریا ن آب شنا نكنید و به آهستگی به سمت كناره شنا كنید و....
تو همین اوضاع و احوال بود كه یك گروه خانواده، كنار چادر ما فرود اومدن، بنظر میرسید بعضی هاشون مال اینطرفا نبودن، هنوز كامل ننشسته بودن كه، دو سه تا از پسراشون پریدن توی آب.
یكی از همراهاشون كه بنظر میرسید مرد با تجربه ای باشه داد زد: كامران ، سیاوش ، فرید حواستون باشه زیاداز ساحل دور نشید، جلوتر رودخونه عمیق میشه ها !!
كامران گفت: نترس عمو حسین، ما خودمون سالهاست استخر میریم ، شنا بلدیم.
ولی آب استخر كجا و جریان رودخونه كجا!!!!
چند دقیقه ای نگذشته بود كه وسوسه ی شیطان كار دست آقا كامران داد و پاشو گذاشت جایی كه نباید میگذاشت و وارد جریان تند رودخونه شد، البته این عمل همراه با مسخره كردن دیگران و متهم كردن اونا به ترسو بودن بود.
جریا ن رودخونه هم بدون اینكه از كامران خان كسب اجازه كنه، اونو سوار بر خودش كرد و برد!!
مرگ جلو چشمان كامران ظاهر شد و تمام زندگیش اومد جلوی چشمش، بعد از چند بار آب خوردن داد زد: كمك، كمك، آب داره منو میبره!! و شروع كرد به شنا كردن بر خلاف جهت رودخونه!
سیاوش و فرید از ترس شوكه شده بودن وفقط كامران رو كه داشت از اونها دورتر و دورتر میشد نگاه میكردن
كامران داد زد: سیاوش داداش كمكم كن....
سیاوش هم غیرتی شد و بطرف كامران شنا كرد
من كمی خیالم راحت شد چون با خودم گفتم :حتما سیاوش شناگر خوبیه و كامران رو نجات میده
ولی ای دل غافل!! هنر شنای استخر، بكار سیاوش نیومد و سیاوش رو هم آب برد!
حالا مشكل دوتا شده بود
از اونطرف كنار ساحل غوغایی برپا شده بودو هر كس هرچی توان داشت تو گلوش انداخته بود و جیغ میزد، خانواده ما هم جوگیر شده بودن و تو رسم همسایه گری با اونا میدویدن و جیغ میزدن، مونده بودم بخندم یا بترسم.
من فكر كنم خانواده كامران و سیاوش خان همینطور كه داشتن میدویدن، تو فكر گرفتن مسجد و خرید خرماو دعوت فامیل بودن
ولی خداراشكر، چراكه ازخواست خدا، یه قایق ماهی گیری كه همون نزدیكی ها بود ، متوجه ماجرا شد و سریع خودشو به كامران و سیاوش رسوند و اونارو نجات داد
تا حالا نجات كسی رو از مرگ، به چشمم ندیده بودم ، خیلی لذتبخش بود.
همه قلبشون تو دستشون، دویدن به سمت قایق كه ببینن اونا زندن یا مرده؟!!
كه یهو قایقران داد زد: فقط پدر یا مادرش با دوتا شورت بیاد جلو!!!!!!!!
بله ، جریان تند آب كار خودشو كرده بود !
و صدای عمو حسین تو فضا پیچیده بود كه: عجب غلطی كردم آوردمتون اینجا ، من كه گفتم شنای رودخونه با استخر فرق میكنه.....
همه از اینكه اون دوتا جوون نجات پیدا كرده بودن خوشحال بودیم و با اشتها برگشتیم كه كبابهارو درست كنیم
ولی با تعجب دیدیم كه خبری از مرغها نیست، هر چی گشتیم كمتر پیدا كردیم!
فقط دیدم كه دورتر از چادر، چندتا سگ دارن دمشون رو تكون میدن و با زبونشون دور دهنشون رو پاك میكنن!
عجب روزی بود!! ( عمـــــــــــــاد)كلاه شرعی
من چه می دونم ، منم شنیدم...
خودم كه ندیدم ، ولی فلانی می گفت كه......
فكر نكنم اینطوری باشه ولی.....
صغری خانم همسایه بغلی میگفت كه .....
خدا می دونه!! گردن خود اكبر آقا، ولی می گفت كه......
این یه كلاه شرعیه كه وقتی می خوایم از كسی غیبت كنیم ، از دیگران نقل قول می كنیم ،
در حقیقت داریم روی سر خودمون و خدای خودمون كـــــــــــــــــــــــــلاه میزاریم، ای دل غافل!!!
این آدمیزاد رو هر كاریش بكنی ،آخرش كار خودشو میكنه!
حرفهایی به اصطلاح دلسوزانه، برای بهبود روابط و شرایط ، كه وقتی زده میشه ، بغیر از ویرانی و خرابی چیز دیگه ای بدنبال نداره!
آخه مگه مجبوری نقل قول كنی؟! زورت كردن كه پشت سر دیگران حرف بزنی؟!
بشین زندگیتو بكن، چیكار به كار مردم داری، خوشت میاد كسی پشت سرت حرف بزنه؟؟
می دونی چه كسایی غیبت می كنن؟
بنظر من كسایی غیبت می كنن كه خودشون هیچ عملی و حركتی در زندگیشون ندارن. آدمهای ضعیفی هستن كه همیشه میخوان كارشون رو، با گفتار و كلام پیش ببرن.
می خوان با خراب كردن و پا گذاشتن روی دیگران ، خودشون رو بالا بكشن .و زندگیشون رو روی خرابه های زندگی دیگران بنا می كنن.
ولی پایه های این نردبان سسته و هرآن احتمال لغزیدن و فروریختن داره!!
غیبت حدیث شیطان است
دیگران رو خراب نكن ، خودت رو درست كن
عیب دگر ننگرواحسان خویش دیده فرو بر به گریبان خویش( عماد )فيزيك جنگي
بعضي وقتا
آدم تا خودش به يه حرفي نرسه نمي تونه اونو درست درك كنه
(جنگ نعمت
است)
با خودم
گفتم: يعني چي جنگ نعمت است؟! جنگ كه جز دود و آتش و خون، چيز ديگه اي نداره!!
ولي زمان
جنگ يه اتفاق كوچيك واسم افتاد كه معني اين حرف رو تا حدودي فهميدم.
زمان جنگ
ما تو اهواز بوديم، چه غوغايي بود!! صداي توپ و خمپاره تمومي نداشت، روز و شب يكي
بود، نگراني و اضطراب تو همه جا موج ميزد
صداي
آژيرآمبولانسها يك لحظه قطع نمي شد ، مردم هر چيزي كه دم دستشون بود ميدادن واسه
كمك به جبهه، هر كسي هر كاري كه ميتونست
انجام ميداد، منم بال بال ميزدم كه كاري انجام بدم ، ولي حيف كه اون موقع ، بال
هام كوچيك بود!
گفتن
وتعريف كردن اون لحظات خيلي سخته ، تا كسي نبينه باورش نميشه، اميدوارم كه هيچ وقت
ديگه تكرار نشه.
بگذريم!
يه روز تو
اون شلوغي و اوج جنگ ، تو خونه نشسته بوديم كه ييهو صداي هولناك آژير قرمز بلند
شد، دل تو دل هيچ كس نبود
چشمتون روز
بد نبينه از زمين و آسمون صداي ضدهوايي بلند شد، شده بود عين روز محشر، ديگه جيغ و
ويغ زدن چاره ي كار نبود! اصلا، صدا به صدا نمي رسيد
ما همه طبق
توصيه هاي قبلي دوويديم رفتيم توي راهرو خونه ايستاديم
هواپيماهاي
عراقي مثل مور و ملخ ريخته بودن ، اونقدر پايين اومده بودن كه ميشد موهاي سيبيل
خلبانشو شمرد!
هرچي بگم
وحشتناك بوده ، كم گفتم
بمب اولي
كه افتاد ، از موج انفجارش در راهرو باز شد، خدا قسمت نكنه، خونه مثل گهواره بچه
ميرفت و ميومد
ييههو سرمو
بالا كردم ، ديدم از زير هواپيما يه بمب چاق و چله ول شد، مرگ رو به چشم خودم
ديدم، درست بالا سر خونه ما ولش كرد، گفتم : يا خود خدا، الانه كه بخوره تو سرمون
،حتي قسمت
نشد از بچه همسايه كه ديروز زدم پس سر كچلش، حلاليت بطلبم!
ولي با
تعجب ديدم كه بمبه، از رو خونه ما رد شد يه يك كيلوتري اون طرفتر خورد زمين، از
تعجب شاخ دراوردم، چي شد كه اينطور شد؟؟
جنگ تموم
شد وما بزرگ شديم، بعدها كه تو فيزيك بهمون درس،حركت پرتابه اي رو گفتن، من كاملا
متوجه شدم كه معلم داره چي ميگه، چون هنوز، صحنه افتادن اون بمبه تو ذهنم بود.
( عماد)
افسوس
خدای من ، ای خدای مهربان من، آنگاه كه در فقر و نداری بودم ، آنگاه كه آسمان سقف
خانه ام بود و ستارگان روشنایی بخش آن و زمین فرش زیر پایم ، آنگاه از تهی دستی شرمسار كاشانه خود بودم و آنگاه كه با اندوه به دستان خالی كودكی كه برای یاری بسویم دراز گشته بود و جیبهای خالی خود می نگریستم.
دستهایم همیشه بسوی تو بلند بود و از تو طلب رزق و روزی می كردم و از تو خواستم كه به سفره من بركت دهی تا نزد خانه و خانواده، سربلند گردم و دست نیازمندان را بگیرم و همواره بسوی تو گام بردارم و همیشه تورا سپاس گویم
اما افسوس و صد افسوس
حال كه حاجات مرا برآوردی و به این بنده حقیرت نظری كردی و روزیم را افزون گردانیدی
سقفی ساخته ام كه دیگر ، آبی آسمانت را ، روشنی ستارگانت را، و سرسبزی زمینت را نمی بینم
دستهایم غرق در كار دنیا گشته و از آسمان به زمین فر رفته ، نیاز نیازمندان را نمی فهمم و صدایشان را نمی شنوم
می خواستم چرخ زندگیم در راه تو بچرخد، تا به تو نزدیكتر گردم ، ولی حال با شتاب دارم از تو دور میگردم ، دنیایی گشتم و تو را فراموش كرده ام
وسوسه های شیطانی درونم رخنه كرده و پاكی و صفا از وجودم رفته
خدایا مرا به خود وا ومگذارو بسوی خود فراخوان
بمن قدرت شناخت عطا كن، تا تو را دریابم
مرا از دنیا برهان و بسوی آسمان سوقم ده
ای كه در حسرت یك جرعه ی آبی افسوس كه در این دنیا، بدنبال سرابی( عماد)