تبليغاتX
عمــــــــــــــــــــــــــــــــاد

دنیا پرستی یعنی چی؟!

یعنی پیله کردن, یعنی چسبیدن و  ول نکردن, یعنی سیریش شدن به دنیا, یعنی تصور اینکه تا ابد زنده ایم

یعنی.....

عمرابابا عمرا

مگه فکر کردی تا کی هستی؟ تا حالابا خودت فکر کردیُ, قبل از تو چقدر آدم اومده و رفته؟آدمهایی با خصلتهای متفاوت, خیلی خیلی بهتر از تو و خیلی خیلی بدتر از تو , همه اومدن و رفتن, هر چی هم از این دنیا به خودشون چسبوندن , جا گذاشتن و رفتن

یعنی  ما از فرعون قوی تریم, یا اینکه ازپیامبر بهتر و به خدا نزدیکتریم؟!

پس چرا فکر میکنیم که تا ابد زنده ایم , چرا اینقدر حرص دتیا رو میزنیم؟

مگه شکم ما , چقدر جا داره, اون بیچاره که هر چی بریزی توش , نه نمیگه !!چه نون خشک باشه , چه مرغ بریون!!

چرا چسبیدیم به لذتهای موقت دنیایی؟چرا فقط بعد مادی قضیه رو میبینیم!!

سرشت آدمی با عشق و علاقه اجین شده, اگه آدم به چیزی عشق و علاقه پیدا کرد .و این علاقه تبدیل به عادت و وابستگی شد , دل کندن و جدا شدن از اون براش خیلی سخت میشه

اگه ما قبول کنیم که این دنیا محل گذره و ما اینجا اومدیم که بریم و موندنی نیستیم , دل دادگی و وابستگی مون نسبت به این دنیا کمتر میشه.

میدونستی , دنیا مثل جلسه کنکوره؟!

توی کنکور , اونایی که درسشون رو بلدن و خودشون رو آماده کردن, از وقتشون خوب استفاده می کنند و سعی میکنن به سئوالات, جواب درست بدن تا قبول بشن و به دانشگاه, که همون بهشته برن

ولی اونایی که درسشون رو بلد نیستن و وقتشون رو به بطالت گذروندن, همش تو فکر اینن که کی کیک و آبمیوه رو میارن و اونا چه مزه ای هستن و همش تو حاشیه هستن , آخرش هم که معلومه چی میشه!!!!

من نمی دونم چرا ما وقتی میدونیم, آخر این اومدن , رفتنه , واسه چی زیر پامون رو سفت میکنیم, واسه چی بساط پهن میکنیم,آقا جان: ما اینجا اومدیم مسافرت , خونه اصلی, جای دیگه ایست.

نباید خودمون رو سنگین کنیم و دور و بر خودمون رو شلوغ کنیم ,چرا؟!  واسه اینکه , تا بهمون گفتن :(حرکت )!!بتونیم ,زود جمع کنیم و  بریم , نه اینکه رفتن واسمون سخت بشه!

آره آقا جون , همیشه سبک مسافرت کن , اینقدر هم تو این دنیا ریشه نزن , که فردا کندن واست سخت بشه!!

اندر حکایت این مطلب , گویند:

روزی دو نفر از کنار رودخانه ای رد میشدن

پوست خرسی دیدن درون آب افتاده, اولی گفت : من درون آب میروم و پو ست را در می آورم

مرد درون آب پرید و پوست را گرفت , اما اونکه, پوست خرس نبود!!خود خرس بود !! و خرس با دستانش مرد را گرفت!!

مرد دومی فریاد زد :آهای دوست من , پوست را ول کن بیا بیرون , داره آب تو را با خود میبرد!!

مرد اولی فریاد زد: بابا , من پوست را ول کرده ام , ولی پوست مرا ول نمی کند!!!!!!

 

آره جانم , پس قبل از او.نی که دنیا تو رو بگیره وبا خودش غرقت کنه, ولش کن!!

خلاصه اش کنم:

پرستش تو ذات انسانه, کسایی که به خودشناسی نرسیدن و خدا رو پیدا نکردن , به دنیا پرستی رو میارن و از خدا پرستی دور میشن, اصل رو ول کردن و به فرع چسبیدن و همیشه به ریسمانهای پوسیده دنیایی چنگ می زنن و هی درجا میزنن!!

خدا بخیر کنه!!!

!!!!والا!!

 

 

نوشته شده توسط Emad در ساعت 16:46 | لینک  | 

1-
روز اول بود.فرمانده گروهان گفت: ميدونم همه ناراحتيد ولي قدر ،بدونيد. دو ماه ديگه گريه ميكنيد.
تو دلمون بهش خنديديم،مسخره اش كرديم.
دو ماه بعد بود. گريه ميكرديم.حاضر به جدايي از هم نبوديم.

2-
بهترين خاطره ها از بعضي استادها بود، كلاس اسلحه، كلاس تاكتيك...
نه اومدن استاد رو ميفهميديم،نه رفتنش رو .
كلا خواب بوديم.

3-
شب عاشورا بود ،موقع قرق ،آوردنم بيرون،گفتن:دور آسايشگاه سه دور بچرخ تا ياد بگيري كه اينجا پادگانه.
چند دقيقه اي طول كشيد تا فهميدم ، به جاي لباس سربازي، پيراهن مشكي با دمپايي پوشيدم.

4-
ميدون تير بود،از 13 تا فشنگ ،25 تا پوكه داشتم.و سيبلم هم سوراخ سوراخ شده بود.
آخه شماره سيبل من 11 بود و هر كس كه تو شماره سيبلش يه 1 داشت، تو سيبل منم 3-2 تا تير زده بود.

5-
بلند داد زد« مامان».....
ساعت 3 نيمه شب ، همه رو از خواب پرونده بود.
شانس آورد خستگي اجازه نداد تا بريزيم سرش.
ولي فرداش از خجالتش در اومديم.

6-
2.5 شب بود ، 5تايي كنار هم داشتيم پست ميداديم، كه يهو برق رفت.
با شوخي و خنده زدم پشت دوستم و گفتم :اگه فرمانده گروهان بياد، چه باحال ميشه؟!
برق هم حال مارو گرفت ، چون همون لحظه اومد.
2روز بازداشت بودم ، چون اوني كه زده بودم پشتش ، فرمانده گروهان بود.

7-
حالا هروقت تو خيابوناي تهران، يه جوون با لباس سربازي ميبينم دلم به حالش ميسوزه.
ياد خودم ميافتم، وقتي كه با لباس سربازي تو خيابونهاي اون شهر غريب مي گشتم.
از اينكه حس مردم رو ميفهمم اذيت ميشم.
نوشته شده توسط Emad در ساعت 12:50 | لینک  | 

من فكر ميكنم بخشش و كمك به ديگران كار بسيار پسنديده اي باشه، البته بعضي ها ميگن از پولمون كم ميشه
كليشه اي نمي خوام حرف بزنم ، من خودم تعريفي نباشه تا اونجايي كه از دستم بر بياد به فقراي آبرو داري كه ميشناسم كمك ميكنم
آدم بايد بدونه اگه مال و ثروتي بدست مياره ، همش از لطف و عنايت خداست ، پس بهتر ه يجوري از خجالتش در بياد ، و راهش هم ،كمك به نيازمند ان واقعيه ، نه اونايي كه سر چهار راه ها فيلم بازي ميكنن و با سوء استفاده از احسا سات مردم ، ازشون پول مي گيرن
بهترين دستگيري هم ،از تو فاميل خود آدمه ، بعد در همسايه و اهل محل و بعد كساني كه نيازمند واقعي هستن
ما جوونا هم مثلا اگه درسمون خوبه ، ميتونيم به اونايي كه وضع مالي خوبي ندارن و نمي تونن معلم خصوصي بگيرن ، توي درس خوندن كمكشون كنيم، مطمئن باشيد با اين كار ،هيچ چيز از آدم كم نميشه
خلاصش كنم : مال دنيا ، موندني و بردني نيست، بهتره از اين مال و ثروت واسه ساختن اون دنيامون هم استفاده كنيم ، خشت هاش هم ، همين كمك به ديگرانه
خدارو شاهد ميگيرم:
از اين دست كه دادي ، حتما از اون دست ميگيري
!!!!!!!!!!والا!!!!!!!!
نوشته شده توسط Emad در ساعت 11:41 | لینک  | 

روزی یه آدم نابینا بهمراه دوستش واسه صرف غذا میرن به خونه کسی

مرد نابینا به دوستش گفت:  من چشمام نمی بینه ، هر وقت همه شروع به خوردن کردن ، با پاهات بزن به پام تا منم شروع کنم به خوردن

از قضا  کسی از کنار مرد نابینا رد میشه و پاهاش با مرد نابینا برخورد میکنه، مرد نابینا هم فکر میکنه که باید غذا خوردن رو شروع کنه و شروع میکنه به خوردن

دوستش که میبینه وضع نا جوره ، با پاش میزنه به مرد نابینا ، اون مرد فکر میکنه باید تند تر بخوره و همین کار روهم میکنه

دوستش که عصبانی شده بود ، لگدی محکم به مرد نابینا میزنه

مرد نابینا هیجان زده فریاد میزنه :( پس غارته)  و شیرجه میزنه وسط سفره

پس حالا ما چرا، با چشمانی سالم و بینا ، وسط این سفره ای که خدای مهربون در این ماه عزیز ، بی هیچ منت و چشم داشتی، برای ما پهن کرد ، شیرجه نزنیم!

آره بابا ، شیرجه رو یزن تا که دیر نشده.......!!!! غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارته!!

!!!والا!!!

 

 

نوشته شده توسط Emad در ساعت 6:20 | لینک  | 

خدایا:

مصالح اراده ام رو ، اونقدر زیاد کن که بتونم باهاش ، ساختمون وجودم رو ، در برابر زلزله های شیطانی ، مقاوم سازی کنم

!!!!والا!!

نوشته شده توسط Emad در ساعت 0:47 | لینک  | 

بنظر من تو این دنیا ، سرنوشت زندگی هر آدمی بدست خودش رقم میخوره، تقدیر و قسمت ، یه بخش کوچیکی از زندگی هر آدمیه

وقتی تو در حق کسی یه بدی بکنی ، انتظار نداشته باش که خوبی نصیبت بشه

هیچ چیز تو این دنیا بیرون نمیره، بجز اثرات معنوی اعمالمون ، که اونم به حسابمون زده میشه و قابل برگشته

هر عملی تو این دنیا یه عکس العملی داره  ، این یه قانونه مثل تمام قوانین اثبات شده توی دنیا

بنابراین وقتی انسان میدونه که هر بذری که بکاره ثمرش رو خودش برداشت میکنه ، پس چرا خوبی نکنه؟ چرا به دیگران محبت نکنه؟ چرا حسادت و کینه رو کنار نذاره؟

بقول معروف:توی این دنیا ، به اندازه کافی واسه همه جا هست

آدم نباید زیر پای کسی رو خالی کنه ، تا جاش بشینه

آدم  باید سعی کنه،  تا جای خودش رو تو این دنیا پیدا کنه!

!!!!والا!!

نوشته شده توسط Emad در ساعت 15:30 | لینک  | 

شايد خدا خواسته كه تو روزاي اول ماه مبارك رمضان من اين وبلاگ رو بسازم
پس از خودش هم ميخوام كه در رسالتي كه دارم كمكم كنه و تنهام نذاره
من اين وبلاگ رو فقط بخاطر اين ميزنم كه معتقدم زندگي هميشه جاريه و ما در اين زمان كوتاه نبايد مخالف اين جريان حركت كنيم
بايد خوبيها رو پيدا كنيم و از بدي ها دوري كنيم
ما بايد ارزش خودمون رو پيدا كنيم
ما بيشتر از اوني كه فكر ميكنيم ارزش داريم ، هميشه آدم بايد به اين فكر كنه كه :
من با وجودم ميتونم تو هر چيزي تغيير ايجاد كنم و از خدا بخواد كه اين وجود رو بهش ثابت كنه
چرا بايد نا اميد باشيم و منتظر تقدير بمونيم
ما ميتونيم تغيير بديم. ما ميتونيم غم هارو به شادي تبديل كنيم، ميتونيم نا اميدي رو به اميد و سستي رو به اراده تبديل كنيم
ما ميتونيم..........
نوشته شده توسط Emad در ساعت 9:54 | لینک  |