حیف شد....
ای کاش خونده بودم,ای کاش از فرجه و وقتی که داشتم استفاده کرده بودم, چقدر سئوالات ساده ست!! حیف شد..
اگه نترسیده بودم و بی خیال نمیشدم و یه دور کتابو میخوندم, کم کم 13 یا 14 رو میگرفتم!
چه غلطی کردم که به حرفای این کامران گوش دادم و زدم به بی خیالی!
خدا ذلیلت کنه کامران که هی گفتی:
بابا امتحان ریاضی خیلی سخته, هرچی بخونی فایده ای نداره,نمرش رو نمی یاری!!پس بزن بریم تفریح و از وقتمون استفاده کنیم....حالشو ببر!!!
بفرما آقا کامران!آخه اینام شد سئوال,سئوال هم از این ساده تر؟؟بجان خودم اگه فقط یه دور کتابو نیگا می کردم حتما قبول میشدم.
وای خدای من , حالا کی جواب بابامو بده , حتما میکشتم.
این حرفها دیگه فایده ای نداشت. امتحان شروع شده بود و مسعود خان مثل.... تو گل گیر کرده بود.
گوش دادن به وسوسه های ,رفیق نا رفیقش , آقا کامران,این بلارو سرش آورده بود....
ما هم اگه فکر کنیم میبینیم که الکی پا تو این دنیا نذاشتیم ,حتما از خلقتمون هدفی هست و آخره این سفری رو که شروع کردیم به یه جایی ختم میشه.
ولی بنظر من اون جایی که ما بهش باید برسیم, اصلا شرایط سخت و مشکلی نداره
اینایی که میگن:قیامت خیلی سخته و آخر کار ما مشکله ونمره قبولی گرفتن از خداکار مشقت باریه,همش حرفه
برعکس ,خدا اونقدر مهربونه و بنده هاشو دوست داره که هر کس رو باکمترین نمره , قبول میکنه!
آدم میتونه با کمی خوبی و مهربونی و گذشت , توی امتحانی که خدا واسش قرار داده ,خیلی راحت قبول بشه
اصلا یه کار دیگه!!: هر کاری که توی دین و دیانت بنظرت سخته و انجام دادنش واست مشکله, بی خیال شو فقط : چند تا کار خیلی ساده انجام بده:
1- دروغ نگو 2- در حق مردم ظلم نکن 3- مال کسی رو هم نخور
اگه این کارها رو انجام دادی و خدا قبولت نکرد , من جای تو میرم جهنم!!
پس حالا که میبینی قبول شدن توی امتحان الهی اینقدر سادس, چرا از فرصتهایی که داری استفاده لازم رو نمی بری؟تا وقت هست از این فرجه استفاده کن !! زمان به سرعت داره میگذره و ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم!!
از این سفره خداوندی استفاده کن تا جمعش نکردن, بعدا پشیمون میشی !!
یه داستان هم بگم و بحث رو جمع کنم...
چند وقت پیش پسر خاله یکی از دوستان, در اثر تصادفی فوت میکنه. با اینکه آدم خوبی نبود ولی , چند شب بعد خوشحال و خندون میاد به خواب دوست ما!
دوست ما ازش پرسید :چه خبره اینقدر سر حالی؟
گفت:خدا بخاطر اینکه جوون بودم, تمام گناهانمو بخشیده ,ولی حیف !!اگه تو عمرم نماز خونده بودم ,روزه گرفته بودم و کمی خوبی کرده بودم , الان جای خیلی بهتری داشتم.
پس بجنب تا دیر نشده!!!
!!!!والا!!
ما کجا و علی کجا
ما با این کوله بار گناهی که داریم , چگونه می توانیم خود را با علی قیاس کنیم
علی کسی بود که بی هیچ ترسی بجای پیامبر در بستر مرگ خوابید , ولی ما بخاطر مال دنیا از برادر خود نمی گذریم, در حالیکه از آتش سوزان آن میله تفتان بی خبریم ما کجا و علی کجا
مایی که با کوچکترین جور و ستمی که بر ما روا بشود به چندین دادگاه و محکمه میرویم ,خود را با علی ,که از تنهایی و بی کسی سر بر چاه میگذاشت,قیاس میکنیم ما کجا و علی کجا
ای کاش من در قعر چاهی بودم که علی بر آن میگریست
علی کسی بود که حتی در جنگ, دشمن را, نه از روی خشم خود بلکه فقط برای رضای خدا می کشت در حالی که ما در انجام کارهای خود رضای خدا را فراموش کرده ایم ما کجا و علی کجا
مایی که نه در خفا بلکه آشکارا برای بخشیدن پشیزی , دست و دلمان میلرزد و نیازمندان را از در خانه خود میرانیم ,خود را با کسی قیاس میکنیم که شب هنگام , در خفا و بی هیچ منتی, بر در خانه نیازمندان غذا میگذاشت ماکجا و علی کجا
علی کسی بود که حکومت و مقام ومنسب برایش هیچ ارزشی نداشت و سالها بخاطر امت رسول و حفظ دین با اینکه در اوج قدرت بود , سکوت کرد و هرچه دید ,هیچ نگفت , در حالی که ما برای رسیدن به منسب و مقام دست به هر کاری میزنیم و هیچ چیز را درنظر نمی گیریم ما کجا و علی کجا
علی کسی بود که در هنگام نماز ,غرق در راز و نیاز با خدای خود میشد تا جایی که فقط در این حال توانستن تیر را از پایش بیرون کشند در حالی که ما در نماز یادمان به همه چیز هست الا خدا ما کجا و علی کجا
براستی ما کجاییم و علی کجاست
بابااراده!!!!
بنظر بنده, آدم نباید به خودش مغرور بشه که در برابر وسوسه ها و هواهای نفسانی ,خیلی محکمه و آخر استقامته و اونقدر با اراده است که عمرا شیطان نمی تونه گولش بزنه و وسوسه اش کنه!!
اغلب ما فکر میکنیم,حربه های شیطانی ,فقط همین دروغ گفتن و غیبت کردن و نگاه به نا محرمه!
نه بابا ! اینطوریا هم که فکر می کنیم نیست!!
راه های انحرافی زیادتری وجود دارن! هر مقوله ی خوبی و هر راه درستی که واسه آدم وجود داره, همیشه چندین راه فرعی و انحرافی کنارش هست!
حالا بشین حساب کن ببین,ما چقدر راه و جندین برابر, بیراهه داریم!!!والا!!
یه مثال..
اگه فرضا بخوایم از یه شهری بریم به یه شهر دیگه ,فقط دو سه تا راه درست, وجود داره که به مقصد ما ختم میشه, ولی در عوض, شاید بیش از 500 تا بیراهه در مسیرش وجود داره که به مقصد ختم نمیشه و اگه کسی پا توی این بیراهه ها بذاره, نه تنها سهمیه بنزینش تموم میشه بلکه ممکنه دیگه نتونه توی وقت باقیمونده به مقصد برسه!!
اندر حکایت این مطلب آورده اند که:
شبی عالم بزرگ و وارسته ای خوابی میبینه: خواب میبینه , فردی زشت روی در حال کشیدن چندین طناب جور واجور بر دوشش هست.
جلوتر میره و میپرسه: ای غریبه که هستی و این طناب هارو برای چه با خود میکشی
اون شخص میگه : من نمی توانم بایستم , با من همراه شو تا پاسخ تورابدهم
آن عالم هم همراه آن شخص براه افتاد.
شخص غریبه گفت: من شیطان هستم و اینها طنابهایی هستند که من با آنها مردم را بدنبال خود میکشم.
عالم پرسید : پس چرا آنها کوچک و بزرگ هستند.
شیطان گفت:انسانهای با ایمان و با تقوا را با طنابهای ضخیمتر و انسانهای سست اراده و کم تقوا را با طنابهای نازکتر با خود همراه میکنم.
عالم با غرور گفت:یحتمل طناب من , باید خیلی ضخیم باشد!
شیطان خندید و گفت: تو اصلا به طناب نیازی نداری , چون با اشارتی همراه من شدی!!!!
استقفرالله....
خدایا مارو از شر وسوسه های شیطان در امان دار ومگذار خودمون با پای خودمون دنبالش راه بیافتیم
حالا طناب شماچقدر ضخامت داره؟؟؟!!!!
یادش بخیر ,روزه های کله گنجشکی
درست یادم نیست, ولی از زمانی که بقول معروف عقلم رسید و تونستم خوب و بد رو از هم تشخیص بدم , اطرافیانم رو میدیدم که یه وقتایی از سال , درست نمی دونم چند روزش رو , از صبح تا شب لب به آب و غذا نمی زدن و چیزی نمی خوردن.
من فکر میکردم شاید مشکلی دارن یا غذایی که مادرم درست میکنه خوشمزه نیست ولی من که غذاهاشو خیلی دوست داشتم.
ولی از طرفی , من اون روزها رو خیلی بیشتر دوست داشتم , آخه نه کسی به غذام ناخنک میزد نه باهام دعوا میکرد, همه یه جورایی مهربونتر میشدن و بیشتر سرشون تو عبادت بود تا فضولی ها و خرابکاری های من!!
کم کم که بزرگتر شدم , فهمیدم به این چند روز , یه ماه میگن و اسم اون ماه هم , ماه رمضان هست, که باید توش کار خوب کرد و روزه گرفت.
نمی دونم , هفت یا هشت ساله بودم که یه روز با پیشنهاد , روزه ی کله گنجشکی , از طرف پدرم روبرو شدم و من هم از خدا خواسته با شوق قبول کردم.
خلاصه اون شب تا سحر خوابم نبرد و زود تر از همه بلند شدم و با بزرگتر ها , سحری خوردم, ولی خودمونیم تو اون نصف شبی ,زیاد هم بهم مزه نداد.
صبح که بیدار شدم خیلی خوشحال بودم که من هم روزه گرفتم , بعد بدو بدو رفتم تو کوچه و به هر کس که میرسیدم میپرسیدم : راستی شما روزه اید ؟ و وقتی که میگفت : نه !! با یه نگاه حقارت آمیز بهش نگاه می کردم و میگفتم : هنوز بزرگ نشدی؟ ولی من روزه ام.
ولی این ذوق و شوق و خوشحالی با گذشت دقایق و ساعات , جای خودش رو به قارو قور شکم و دل ضعفه داد, حالا شانس آوردم روزه ام تا ظهر بود وگر نه معلوم نبود چی میشد.
اون سال بهر زحمتی که بود , ماه رمضون رو با روزه کله گنجشکی گذروندم
البته , آخرش بابابم یه جایزه واسم خرید , دستش درد نکنه!!
سال بعد تصمیم بزرگتری گرفتم و منتظر اومدن ماه رمضون شدم , و بالاخره اومد!!
به همه گفتم : من امسال میخوام روزه ی کامل بگیرم
و همه با تعجب, به من که تا سال پیش به زور, روز ه کله گنجشکی گرفته بودم , نگاه کردن
برادر بزرگترم با نیشخند گفت: می بینمت آقا پسر!!
اینو که گفت, لجم گرفت.
خدا اون روز رو نیاره که آدم بخواد, رو کم کنی , یه کاری بکنه ولی شرایطش فراهم نشه!
چه دردسرتون بدم درست شب قبل از ماه رمضون ,ما تا دیر وقت مهمون داشتیم و من تا نصف شب بیدار بودم.
نزدیک های سحر بود که بیدار شدم , وقتی که چشم هامو باز کردم , دیدم همه خوابن, به ساعت که نگاه کردم 2 ساعتی به سحر مونده بود
با خودم گفتم تا همه خوابن ,آروم بلند میشم و سحری میخورم ,بعد به همه میگم ,من بدون سحری روزه گرفتم (عجب دروغی)
صبح که بیدار شدم تازه فهمیدم, شب قبل, باطری ساعت خوابیده بود و من 2ساعت بعد از سحر بیدار شده بودم
و همه قبل از من سحری خورده بودن
إإإإ دیدم توی قابلمه چیز زیادی نبود, پس بگو!!!
البته من که به روی خودم نیاوردم و بقیه هم به روی خودشون نیاوردن
از ظهر که گذشت , شکمم شروع کرد به سرو صدا کردن و گلوم خشک شد
ولی من که از رو نمی رفتم.
مادرم گفت :بچه اگه گرسنته بیا ,غذا بخور.
گفتم : عمرا ,من تا آخرش هستم (عجب لجبازی احمقانه ای )
بالاخره با هر جون کندنی که بود تا افطار دوام آوردم,که یهو داداشم اومد و گفت : عجب اراده ای داری کوچلو!!
با این حرف ,لجم زد بالا و یه تصمیم احمقانه بزرگتری گرفتم
دم افطار که سفره پهن شد ,من رفتم تو حیاط و کنار حوض نشستم
مادرم اومد وگفت: بچه ,مردی ,بیا تو, نزدیک افطاره.
و من با آخرین رمق گفتم : نه نمی یام, من 2ساعت دیرتر شروع کردم , باید 2 ساعت دیرتر افطار کنم(عجب حرفی)
چشای مادرم از تعجب گردشد و پرسید:حالت خوبه !!
گفتم : خیلی هم خوبم( بازم دروغ گفتم)
خلاصه وساطت های دیگران هم فایده ای نداشت و من سر لج خودم بودم
موقع افطار که شد همه یهو غیبشون زد و رفتن سر سفره و من موندم و یه حوض آب و یه لج احمقانه
درست نمی دونم , فکر کنم نیم ساعت بعد بود که خوابم بردو خواب دیدم که توی یه باغ بزرگم و یه فرشته با یه لیوان شربت بالا سرم ایستاده.
با خوشحالی گفتم : خدایا شکرت ,من تو بهشتم
ولی خوب که به فرشته نگاه کردم, دیدم ا ا ا این که مادرمه, با یه لیوان آب قند ایستاده و میگه: خاک تو اون سرت کنن با این لجبازیت , بلند شو غذا بخور!
از اون ببعد با خودم عهد کردم که هیچ وقت با شکمم لجبازی نکنم و هر چیزی رو به راهش برم
الان که اون روزها, یادم میاد , دلم واسه ی اون, روزه های کله گنجشکی تنگ میشه!!
