جمعه 26 بهمن1386
و چنين بود كه در روز رستاخيز ، زمين لب به سخن گشود و از كساني كه با غرور و
تكبر بر روي آن گام نهادند ، نزد خداوند شكوه كرد
آري اي دوست غرور و نخوت آدمي را به وادي نيستي و ظلال مي كشاند و تواضع و
فروتني ، به سعادت.
اين جهان به مثابه كاروانسرايي مي ماند كه هر مسافري چند صباحي در آن مي ماند
و با صداي جرس ، توشه خود را بر ميچيند و راهي مقصد مي گردد.
چه مسافراني كه آمدند و رفتند و هيچ با خود نبردند ، جز توشه خويش!
من بنازم به نازي كه ننازد به ناز خويش
اينو واسه كسي نوشتم كه هيچ نبود، ولي وقتي با كمك دوست به جايي رسيد ، گرفتار
غرور و خودبيني شد و گذشته خويش رو فراموش كرد.
خودمو كشتم تا اينو نوشتم!! چطور بود؟؟
نوشته شده توسط Emad در ساعت 10:4 | لینک
|
