تبليغاتX
عمــــــــــــــــــــــــــــــــاد

و چنين بود كه در روز رستاخيز ، زمين لب به سخن گشود و از كساني كه با غرور و تكبر بر روي آن گام نهادند ، نزد خداوند شكوه كرد

آري اي دوست غرور و نخوت آدمي را به وادي نيستي و ظلال مي كشاند و تواضع و فروتني ، به سعادت.

اين جهان به مثابه كاروانسرايي مي ماند كه هر مسافري چند صباحي در آن مي ماند و با صداي جرس ، توشه خود را بر ميچيند و راهي مقصد مي گردد.

چه مسافراني كه آمدند و رفتند و هيچ با خود نبردند ، جز توشه خويش!

من بنازم به نازي كه ننازد به ناز خويش

اينو واسه كسي نوشتم كه هيچ نبود، ولي وقتي با كمك دوست به جايي رسيد ، گرفتار غرور و خودبيني شد و گذشته خويش رو فراموش كرد.

خودمو كشتم تا اينو نوشتم!! چطور بود؟؟

نوشته شده توسط Emad در ساعت 10:4 | لینک  |