افسوس
خدای من ، ای خدای مهربان من، آنگاه كه در فقر و نداری بودم ، آنگاه كه آسمان سقف
خانه ام بود و ستارگان روشنایی بخش آن و زمین فرش زیر پایم ، آنگاه از تهی دستی شرمسار كاشانه خود بودم و آنگاه كه با اندوه به دستان خالی كودكی كه برای یاری بسویم دراز گشته بود و جیبهای خالی خود می نگریستم.
دستهایم همیشه بسوی تو بلند بود و از تو طلب رزق و روزی می كردم و از تو خواستم كه به سفره من بركت دهی تا نزد خانه و خانواده، سربلند گردم و دست نیازمندان را بگیرم و همواره بسوی تو گام بردارم و همیشه تورا سپاس گویم
اما افسوس و صد افسوس
حال كه حاجات مرا برآوردی و به این بنده حقیرت نظری كردی و روزیم را افزون گردانیدی
سقفی ساخته ام كه دیگر ، آبی آسمانت را ، روشنی ستارگانت را، و سرسبزی زمینت را نمی بینم
دستهایم غرق در كار دنیا گشته و از آسمان به زمین فر رفته ، نیاز نیازمندان را نمی فهمم و صدایشان را نمی شنوم
می خواستم چرخ زندگیم در راه تو بچرخد، تا به تو نزدیكتر گردم ، ولی حال با شتاب دارم از تو دور میگردم ، دنیایی گشتم و تو را فراموش كرده ام
وسوسه های شیطانی درونم رخنه كرده و پاكی و صفا از وجودم رفته
خدایا مرا به خود وا ومگذارو بسوی خود فراخوان
بمن قدرت شناخت عطا كن، تا تو را دریابم
مرا از دنیا برهان و بسوی آسمان سوقم ده
ای كه در حسرت یك جرعه ی آبی افسوس كه در این دنیا، بدنبال سرابی( عماد)عشق كودكی
همه چیز با یه ضربه شروع شد ، الانم بعد از گذشت اون همه سال وقتی چشمامو میبندم ،میتونم سنگینی دستی رو كه به كمرم خوردو منو هل داد تو این دنیا ،حس كنم.
چشمامو كه با هزار زور باز كردم ، بالاسرم یه دایره دیدم كه توش یه نیم دایره داشت با گوشه هایی رو به بالا، هر وقت اونو میدیدم احساس خوبی بهم دست میداد. ولی نمی دونم چرا هروقت كه حرف میزدم گوشه های اون نیم دایره ،رو به پایین میاومد!!( بعدها فهمیدم ، من كه حرف نمی زدم ، فقط جیغ میزدم).
یخورده بزرگتر كه شدم یه گردی دیگه رو دیدم كه وصل بود به یه چوب باریك و بلند كه دادنش دستم و گفتن : حالا بدو تا بچرخه !! و چه زیبا میچرخید!!هر چی تندتر میدویدم ،تندتر میچرخید
ولی زد و ازش خسته شدم .
دنبال یه چیز جدیدتر بودم ،كه یهو خودمو روی یه روروك چوبی دیدم ، بچه ها هولم میدادن و من از شادی فریاد میزدم (كه البته این شادی خیلی وقتها توی ناسزاهای سر ظهر همسایه ها گم میشد.)
یه روز دیدم كه بچه ها از من جلو زدن و من باید واسه رسیدن به اونا حسابی پا میزدم . دادزدم : كجا ؟ چرا منو ول كردید؟
تو امتداد رفتن بچه ها ، چشمم خورد به یه چیز بزرگتر و قشنگتر از روروكم ، با دو تا چرخ بزرگ و یه صندلی چرم !
آخ كه چه زیبا بود ، تو پا میزدی و اون تورو با خودش میبرد توی دریای مواج باد، دوست داشتی چشماتو ببندی و باهاش پرواز كنی.
تو همون نگاه اول عاشقش شدم ، وای كه چه رنگی داشت!!
هنوزم صدای زنگش تو گوشمه و گرمیش تو وجودم!! دوچرخه رو نمی گم كه بابا!! كشیده ی بابامو میگم كه بعد از سررفتن حوصله اش از دست نق و نوق من كه واسه خریدن دوچرخه سر داده بودم ، روونه گوشم كرد!
هنوزم میتونم جای انگشتای مهربونشو روی صورتم ببینم
خوب تقصیر من چیه؟! من كه اون موقع وضع بد اقتصادی و در آمد كم و عیا ل سنگین ، حالیم نبود كه!
برقش كورم كرده بود! كشیده ی بابامو نمیگم كه! زنگ دوچرخه رو میگم!
آخرش تن به ظلت دادیم و رفتیم زیر بار قول و قرار و نشستیم شب و روز مثل ..... در س خوندیم تا آخر سال زد و شدیم ، شاگرد اول نه! شاگرد دوم نه! شاگرد سوم نه! اره شدیم شاگرد چهارم كلاس!
كی باورش میشد ، همه گیج زده بودن، بجز خودم كه اصلا حالیم نبود ، من فقط میخواستم به عشقم برسم( ببین عشق چه ها كه نمیكنه!!)
اون روز مثل یه پرنده سبك با ل تا خونه پرواز كردم و كارناممو با خوشحالی گذاشتم جلو بابام، البته من دیدم كه چشمای بابام برق زد ولی با همون صدای خشكش یه دستی به سرم كشید و گفت: آفرین پسرم!. بازم حالیم نبود كه یعنی چی!!
دنیا رو سرم خراب شد وقتی شنیدم بابام به مادرم گفت: بخدا ندارم كه واسش بخرم، تمام آرزو هام سوخت و رفت به هوا ،حس كردم دوچرخه از زیر پام در رفت و محكم خوردم زمین
ای بابای من ، چه می دونستم ندارم یعنی چی ، حالیم نبود كه!!
تا دو روز لب به غذا نزدم(شاید هم یك روز) ولی دیدم با شكم گرسنه كه نمیشه عاشق بود ، پس یواشكی میرفتم تو آشپزخونه و ...
آخرش سازمان ملل به كمكم اومد: مادر ، عمه، خاله، دایی و....
آه خدای من ببین چی داره میاد!! عشق من (دوچرخه) ، بابام واسم دوچرخه خریده بود!
ای دستم بشكنه كه محكم زدم تو گوش خودم تا ببینم خوابم یا بیدار
بیچاره بابام با قرض و قوله واسم خریده بودش، ولی من حالیم نبود كه!
شاید هنوزم اثر زخم و زیلیهایی كه در راه عاشقی متحمل شده بودم، روی بدنم باشه ، فكر كنم یبار هم سرم شكست! مهم نیست ، فدای یه رینگ عشقم!!
چه حالی میدادوقتی دست در دست عشقم ، میرفتم گردش، یادش بخیر!
آخ كه چقدر زود بزرگ شدیم، كاش مونده بودیم تو همون دوران كودكی. هر چی بزرگ و بزرگتر می شدم ،عشقم كوچیك و كوچیكتر می شد
حالا دیگه یه عشق نبود ،یه دوچرخه داغون بود كه یه گوشه حیا ت افتاده!
كاری نداریم كه عشق دوچرخه تبدیل شد به عشق موتور و عشق موتور شد، عشق ماشین . ولی همه اینا خیلی زود دورانشون بر اومد و هیچ كدوم از این عشقها موندگار نشدند
شعله عشقهای اینچنینی زود فروكش میكنه، بنظر من اون عشقی خوبه كه شعله بكشه و هر روز ی كه میگذره ، آدمو گرمتر كنه !
عشقباید به یك منبع موندگار و لایزال وصل باشه ، عشق باید همیشه رو به صعود باشه نه رو به افول
عشقی كه با یك حرف خراب بشه و یا با یه هوس تموم بشه ، عشق واقعی نیست ،عشق دنیایی یا بهتر بگم عشق شیطانیه.
خلاصش كنم : عشق باید خدایی باشه یا بارقه ای از وجود خدا داشته باشه ، عشقی كه خالصه و هیچ وقت تمومی نداره
راستی الان دیگه حالیمه كه بابام چی میگفت!!
دامهای شیطان
(قسمت اول)
شیطان از جنس جن است و از آتش خلق شده و قبل از اینكه از بهشت رانده شود خدا را بسیارعبادت می كرد. به همین دلیل عزازیل نام گرفت
حضرت علی ع فرمودند:شیطان 70هزارسال خدا را عبادت كردوفقط یك نماز دو ركعتی او 4هزار سال طول كشید. وهنگامیكه خدا وند انسان را از خاك آفرید و در ان روح دمید به تمام ملائكه دستور داد كه بر آدم سجده كنند و همه سجده كردند بغیر از ابلیس
شیطان به خدا گفت: من 70هزار سال تو را عبادت كردم و خودت فرموده ای كه هر كس مرا عبادت كند ، عبادتش را بی نتیجه نمی گذارم و عوضش را به او میدهم
خداوند فرمود: هر چه می خواهی در دنیا به تو عطا می كنم
برداشت نویسنده:
در مورد عبادت كردن معبود هیچ حرفی نیست ،چرا كه شیطان نیز، خداوند را بسیار عبادت می كرد.
اصولا از اخلاق پسندیده انسانیست، كه هر كس كاری و خدمتی برای كسی انجام دهد، متقابلا باید از او تشكر و قدردانی شود، بماند از كسانی كه بدلیل غرور وخودبینی، همه را برده خود می انگارند.
پس معبودی را كه مهمترین چیز، یعنی حیات را به انسان بخشیده ، بسیار سپاس باید گفت.
حال كه می بینیم ارزش و قرب انسان نزد خداوند از همه چیز و همه كس بالاتر است ، پس چرا با انجام كارها و رفتار پست و بی ارزش، این مودت و قرب الهی را لگد مال و چركین می كنیم؟!!چرا وقتی میدانیم روح انسان ، منشاء الهی دارد، قدر و منزلت آنرا نمی دانیم و به دنیا و امور دنیوی دل می بندیم؟؟
ما خدایی هستیم و باید خدایی باشیم.
عدالت در مورد همه جاریست، ابلیس با ابلیس بودنش و با همان گردنكشی در مقابل معبود خویش، از عدل الهی بی بهره نماند و اجر و مزد عبادتهای خود را ، از خداوند گرفت ،( هر چند خود را ارزان فروخت)
پس تو ای انسان، كه از همه نزد خداوند بالاتری ، چرا به لطف و كرم حضرت حق شك داری و نا امیدی؟؟
خداوند حتی اجر نگاه مهربانت را به تو می دهد!
پس ای دوست همیشه توكل كن و شاكر باش
درخت هر چه بزرگتر و بارش بيشتر ،
افتاده تر و سر به زير تر
پس اي دوست ، به ثروت و مكنت خود، به
زيبايي و وقار خود و به علم و دانش خود مغرور نشو ، چرا كه نخوت و تكبر بلاي جان
انسان است و هرآنچه داريم از اوست وهرگز گذر از منيت مقدور نيست مگر با كرنش در
برار ذات مقدس او ، پس سپاس خداي مهربان را كه هر آنچه داده بي منت بوده و هر آنچه
خواسته بي زحمت
چطور بود؟؟؟؟
اين همه كه ما ميبينيم يك روياست
رو.يايي كه از همان كودكي با ماست
كاش ميشد با همان سادگي در رويا ماند
كاش ميشد در همان كودكي باقي ماند@};-
اينو خودم گفتم ، چطور بود؟؟:-?
