تبليغاتX
عمــــــــــــــــــــــــــــــــاد

سیاهی شب و چشمهایی پر از شوق دیدار
رخساری به مانند معبود كه شیدایی در آن هویدا
آفتابگردان و گلبرگهای در انتظار خورشید
و خیالی به بزرگی و پهنای هستی، كه : خورشید فقط برای من    می تابد
و زمزمه های عاشقانه ،در دل سیاهی شب:
شب هنگام كه در جستجوی تو هستم و به ستاره ها نگاه می كنم ،وسوسه تمام وجودم را فرا می گیرد
ولی من هرگز به تو خیانت نمی كنم و به امید دیدن درخشش نگاه تو تا سپیده صبر میكنم
و سحرگاه ، چشمهایم را برای به گرمای مهر تو  ، باز  می كنم
و شب........
                               عمــــــــــــــــــــــــــــاد
نوشته شده توسط Emad در ساعت 8:34 | لینک  | 

رنگ دوستی

 

اشك توی چشمهای زهرا كوچلو جمع شده بود، انگار داشت پوست سرش كنده میشد، بیچاره مونده بود كه چیكار كنه! دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر گریه...

اینجاست كه بزرگترها نقش یه میانجی رو بازی میكنن و مثل یه فرشته نجات وارد صحنه میشن

بالاخره دستهای عسل خانم، با زور مادرش از هم باز شد و موهای زهرا كوچلو از دستش رهاشد

مادر عسل گفت: اگه بخواید سر عروسك با هم دعوا كنید ، واستون..........نمی یارم كه بخورید(بعلت اینكه تبلیغ نشه ، از ذكر نام این محصول خوراكی، معذوریم)

و چه زود دعوای اون دوتا به دوستی و محبت تبدیل شد. بهمین سرعت و بهمین سادگی!

چقدر دنیای بچه ها بی آلایش و سادست، چقدر زود كینه ها و كدورتهارو فراموش میكنن و چه صادقانه با هم دوست میشن وهمیشه، از پس هر دعوا و كدورتی ، آشتی و مهر و محبت هست.

كاش میشد این صداقت ،صفا، صمیمیت و سادگی بچگی رو در روابطمون یا بهتر بگم ، در دوستی هامون حفظ كنیم

كاش می تونستیم كه نزاریم، رنگ دوستی ها عوض بشه و از سفیدی و سبزی به سرخی و سیاهی سوق پیدا كنه

كاش میشد پشت هر حرفمون ، صداقت كودكانه باشه و هیچ حیله و نیرنگی توش نباشه

كاش میشد فقط بخاطر دوستی، دوستی كنیم ، نه بخاطر استفاده و سود جویی!

امروزه اعتماد به بی اعتمادی تبدیل شده و همه به هم با شك و تردید نگاه میكنن

و همیشه منتظریم طرف مقابلمون از ما چیزی بخواد و دائما در فكر این هستیم كه چطور جواب نه! به دوستانمون بدیم

شاید پیش از این ، فقط مسائل مادی در دوستی ها جایی نداشت، ولی امروزه مسائل عاطفی هم اهمیت و جایگاه خودش رو از دست داده ،دیگه مهر و محبت هم خرید و فروش میشه، تا زمانی كه دوستی برای دوستش سود و فایده ای نداشته باشه ، از مهرو محبت و عشق و علاقه و حتی احترام خبری نیست!

امروزه به دوستی بیشتر اهمیت داده میشه، كه بتونه برخی از مشكلات مادی ، كاری، تحصیلی و كلا گرفتاریهای روزمره رو برای ما حل كنه.

دیگه هیچ سلامی برای ما بی منظور نیست، همیشه فكر میكنیم كه از پس هر سلامی ، دستی برای یاری خواستن بسوی ما دراز شده!!

دیگه دوستی با خدا هم رنگ معامله بخودش گرفته، دائما در حال حساب و كتابیم كه : خدایا اگه فلان ثواب رو انجام دادم ،باید فلان مشكل رو واسم حل كنی!!

ای دل غافل!!!

ببینید چقدر از انسان و انسانیت دور شدیم، زدیم به بیراهه ، حالا كی برمیگردیم تو راه ، خدا میدونه.

  (عماد)
نوشته شده توسط Emad در ساعت 14:50 | لینک  | 

همه چیز مثل هم نیست

چقدر خوبه وقتی آدم واسه روز تعطیلش برنامه ریزی داشته باشه ، یه برنامه خوب و مفرح و دسته جمعی!!

یك روز گرم تابستون به اتفاق خانواده دایی رضا، راه افتادیم بسمت رودخونه، به هوای گذروندن یك روز تعطیل خوب.

چون قرار بود كه نهار رو كنار رودخونه بخوریم ، قبل از حركت همه چیز رو چك كردم كه مبادا چیزی رو فراموش كنیم ، آخه قرار بود نهار كباب مرغ بزنیم!

از دور رودخونه مثل یه راه پر پیچ و خم بود، كه فرش شده بود از ستاره های درخشان و تا انتها ادامه داشت.

پیدا كردن یه جای خوب و عالی در تخصص دایی رضا بود ، كه میگفت تمام اونجارو مثل كف دستش میشناسه!

بعد از بررسی های كارشناسانه دایی و گذشتن از یه مسیر صعب العبور و چند بار پیاده شدن و هول دادن ماشین، كه تو شنهای كنار رودخونه گیر كرده بود، بالاخره به مكان نچندان خوب دایی رضا رسیدیم ، زیر انداز قرمز پهن شد و چادر نارنجی برپا.

نگاهم كه به رودخونه افتاد انگار داشت باهام حرف میزد و میگفت : بدو بیا بپر تو آب شنا كن ، تو این هوای گرم میچسبه!!

سفارشات ایمنی دایی رضا واسه ی  شنا كردن توی رودخونه ،همراه بود با یه پس گردنی كه : دایی جان! تا جایی دور بشید كه پاهاتون به كف رودخونه میرسه، هیچ وقت از تیوپ همراهتون جدا نشید، برخلاف جهت جریا ن آب شنا نكنید و به آهستگی به سمت كناره شنا كنید و....

تو همین اوضاع و احوال بود كه یك گروه خانواده، كنار چادر ما فرود اومدن، بنظر میرسید بعضی هاشون مال اینطرفا نبودن، هنوز كامل ننشسته بودن كه،  دو سه تا از پسراشون پریدن توی آب.

یكی از همراهاشون كه بنظر میرسید مرد با تجربه ای باشه داد زد: كامران ، سیاوش ، فرید حواستون باشه زیاداز ساحل دور نشید، جلوتر رودخونه عمیق میشه ها !!

كامران گفت: نترس عمو حسین، ما خودمون سالهاست استخر میریم ، شنا بلدیم.

ولی آب استخر كجا و جریان رودخونه كجا!!!!

چند دقیقه ای نگذشته بود كه وسوسه ی شیطان كار دست آقا كامران داد و پاشو گذاشت جایی كه نباید میگذاشت و وارد جریان تند رودخونه شد، البته این عمل همراه با مسخره كردن دیگران و متهم كردن اونا به ترسو بودن بود.

جریا ن رودخونه هم بدون اینكه از كامران خان كسب اجازه كنه، اونو سوار بر خودش كرد و برد!!

مرگ جلو چشمان كامران ظاهر شد و تمام زندگیش اومد جلوی چشمش، بعد از چند بار آب خوردن داد زد: كمك، كمك، آب داره منو میبره!! و شروع كرد به شنا كردن بر خلاف جهت رودخونه!

سیاوش و فرید از ترس شوكه شده بودن وفقط كامران رو كه داشت از اونها دورتر و دورتر میشد نگاه میكردن

كامران داد زد: سیاوش داداش كمكم كن....

سیاوش هم غیرتی شد و بطرف كامران شنا كرد

من كمی خیالم راحت شد چون با خودم  گفتم :حتما سیاوش شناگر خوبیه و كامران رو نجات میده

ولی ای دل غافل!! هنر شنای استخر، بكار سیاوش نیومد و سیاوش رو هم آب برد!

حالا مشكل دوتا شده بود

از اونطرف كنار ساحل غوغایی برپا شده بودو هر كس هرچی توان داشت تو گلوش انداخته بود و جیغ میزد، خانواده ما هم جوگیر شده بودن و تو رسم همسایه گری با اونا میدویدن و جیغ میزدن، مونده بودم بخندم یا بترسم.

من فكر كنم خانواده كامران و سیاوش خان همینطور كه داشتن میدویدن، تو فكر گرفتن مسجد و خرید خرماو دعوت فامیل بودن

ولی خداراشكر، چراكه ازخواست خدا، یه قایق ماهی گیری كه همون نزدیكی ها بود ، متوجه ماجرا شد و سریع خودشو به كامران و سیاوش رسوند و اونارو نجات داد

تا حالا نجات كسی رو از مرگ، به چشمم ندیده بودم ، خیلی لذتبخش بود.

همه قلبشون تو دستشون، دویدن به سمت قایق كه ببینن اونا زندن یا مرده؟!!

كه یهو قایقران داد زد: فقط پدر یا مادرش با دوتا شورت بیاد جلو!!!!!!!!

بله ، جریان تند آب كار خودشو كرده بود !

و صدای عمو حسین تو فضا پیچیده بود كه: عجب غلطی كردم آوردمتون اینجا ، من كه گفتم شنای رودخونه با استخر فرق میكنه.....

همه از اینكه اون دوتا جوون نجات پیدا كرده بودن خوشحال بودیم و با اشتها برگشتیم كه كبابهارو درست كنیم

ولی با تعجب دیدیم كه خبری از مرغها نیست، هر چی گشتیم كمتر پیدا كردیم!

فقط دیدم كه دورتر از چادر، چندتا سگ دارن دمشون رو تكون میدن و با زبونشون دور دهنشون رو پاك میكنن!

عجب روزی بود!! ( عمـــــــــــــاد)
نوشته شده توسط Emad در ساعت 11:56 | لینک  | 

كلاه شرعی

 

من چه می دونم ، منم شنیدم...

خودم كه ندیدم ، ولی فلانی می گفت كه......

فكر نكنم اینطوری باشه ولی.....

صغری خانم همسایه بغلی میگفت كه .....

خدا می دونه!! گردن خود اكبر آقا، ولی می گفت كه......

 

این یه كلاه شرعیه كه وقتی می خوایم از كسی غیبت كنیم ، از دیگران نقل قول می كنیم ،

در حقیقت داریم روی سر خودمون و خدای خودمون كـــــــــــــــــــــــــلاه میزاریم، ای دل غافل!!!

این آدمیزاد رو هر كاریش بكنی ،آخرش كار خودشو میكنه!

حرفهایی به اصطلاح دلسوزانه، برای بهبود روابط و شرایط ، كه وقتی زده میشه ، بغیر از ویرانی و خرابی چیز دیگه ای بدنبال نداره!

آخه مگه مجبوری نقل قول كنی؟! زورت كردن كه پشت سر دیگران حرف بزنی؟!

بشین زندگیتو بكن، چیكار به كار مردم داری، خوشت میاد كسی پشت سرت حرف بزنه؟؟

 

می دونی چه كسایی غیبت می كنن؟

بنظر من كسایی غیبت می كنن كه خودشون هیچ عملی و حركتی در زندگیشون ندارن. آدمهای ضعیفی هستن كه همیشه میخوان كارشون رو، با گفتار و كلام پیش ببرن.

می خوان با خراب كردن و پا گذاشتن روی دیگران ، خودشون رو بالا بكشن .و زندگیشون رو روی خرابه های زندگی دیگران بنا می كنن.

ولی پایه های این نردبان سسته و هرآن احتمال لغزیدن و فروریختن داره!!

 

غیبت حدیث شیطان است

دیگران رو خراب نكن ، خودت رو درست كن

عیب دگر ننگرواحسان خویش دیده فرو بر به گریبان خویش( عماد )
نوشته شده توسط Emad در ساعت 15:9 | لینک  | 

فيزيك جنگي

 

بعضي وقتا آدم تا خودش به يه حرفي نرسه نمي تونه اونو درست درك كنه

(جنگ نعمت است)

با خودم گفتم: يعني چي جنگ نعمت است؟! جنگ كه جز دود و آتش و خون، چيز ديگه اي نداره!!

ولي زمان جنگ يه اتفاق كوچيك واسم افتاد كه معني اين حرف رو تا حدودي فهميدم.

زمان جنگ ما تو اهواز بوديم، چه غوغايي بود!! صداي توپ و خمپاره تمومي نداشت، روز و شب يكي بود، نگراني و اضطراب تو همه جا موج ميزد

صداي آژيرآمبولانسها يك لحظه قطع نمي شد ، مردم هر چيزي كه دم دستشون بود ميدادن واسه كمك به  جبهه، هر كسي هر كاري كه ميتونست انجام ميداد، منم بال بال ميزدم كه كاري انجام بدم ، ولي حيف كه اون موقع ، بال هام كوچيك بود!

گفتن وتعريف كردن اون لحظات خيلي سخته ، تا كسي نبينه باورش نميشه، اميدوارم كه هيچ وقت ديگه تكرار نشه.

بگذريم!

يه روز تو اون شلوغي و اوج جنگ ، تو خونه نشسته بوديم كه ييهو صداي هولناك آژير قرمز بلند شد، دل تو دل هيچ كس نبود

چشمتون روز بد نبينه از زمين و آسمون صداي ضدهوايي بلند شد، شده بود عين روز محشر، ديگه جيغ و ويغ زدن چاره ي كار نبود! اصلا، صدا به صدا نمي رسيد

ما همه طبق توصيه هاي قبلي دوويديم رفتيم توي راهرو خونه ايستاديم

هواپيماهاي عراقي مثل مور و ملخ ريخته بودن ، اونقدر پايين اومده بودن كه ميشد موهاي سيبيل خلبانشو شمرد!

هرچي بگم وحشتناك بوده ، كم گفتم

بمب اولي كه افتاد ، از موج انفجارش در راهرو باز شد، خدا قسمت نكنه، خونه مثل گهواره بچه ميرفت و ميومد

ييههو سرمو بالا كردم ، ديدم از زير هواپيما يه بمب چاق و چله ول شد، مرگ رو به چشم خودم ديدم، درست بالا سر خونه ما ولش كرد، گفتم : يا خود خدا، الانه كه بخوره تو سرمون

،حتي قسمت نشد از بچه همسايه كه ديروز زدم پس سر كچلش، حلاليت بطلبم!

ولي با تعجب ديدم كه بمبه، از رو خونه ما رد شد يه يك كيلوتري اون طرفتر خورد زمين، از تعجب شاخ دراوردم، چي شد كه اينطور شد؟؟

جنگ تموم شد وما بزرگ شديم، بعدها كه تو فيزيك بهمون درس،حركت پرتابه اي رو گفتن، من كاملا متوجه شدم كه معلم داره چي ميگه، چون هنوز، صحنه افتادن اون بمبه تو ذهنم بود.

( عماد)

نوشته شده توسط Emad در ساعت 11:33 | لینک  |