تبليغاتX
عمــــــــــــــــــــــــــــــــاد

چشم در تیرگی مهر خدا دوخته ایم

 شاید قطره ای از رحمت عشق ، بر دل خسته ی ما جاری كرد

 

شاید آن اشك یتیم

 شادی زیستن را بر دل خاك ، دوباره جاری كرد

 

 غصه بی آب شدن آن چشم یتیم

 مگر از مهر خدا، می توان پنهان كرد

 

 و در این دشت فقیراز شادی

 دل خاك، از بی آبی آن چشم ،هنوز غمگین است

 

                               عمـــــــــــــــــــــــاد
نوشته شده توسط Emad در ساعت 8:59 | لینک  | 

من خورشید هستم

 

من خورشید هستم و سالهاست كه می تابم، تولدم یادم نیست، چون شمعی برای تولد خود نیافتم

می تابم تا راه را برای گمراهان روشن كنم

می تابم تا زندگی را به همه هدیه كنم، می تابم تا گرما ببخشم و سردی را از دلها دور كنم

عدالت را در من ببینید، زمانی كه بر همه می تابم

همیشه بر همه یكسان تابیده ام و تابیدن را دوست داشته ام

درست است كه ذره ذره از وجود من كاسته خواهد شد ، ولی هنگامی كه میبینم كه با تابیدن من دیگران رشد می كنن و با كوچك شدن من ، آنها قد می كشند و به من نزدیكتر میشوند، شوق تابیدن در من بیشتر میشود و وجودم گرمتر!!

ای كاش می توانستم تمام دلهای یخ زده را گرم كنم و آنها را با نور حقیقت خود بیدار كنم ولی افسوس!!

همه را دوست دارم ولی..

ولی ای گل آفتابگردان، تو را ازهمه بیشتر دوست داشته ام ، من خودرا در تو میبینم ، هیچگاه رو از من برنتابیدی و همیشه با لبخند مرا نگاه كردی، از طلوع تا غروب با من هستی و هیچ زمانی خیانت نكردی و شب هنگام، مرا به چشمك ستاره ای نفروخته ای.

و گلها چه می دانند كه در جایی دیگر گل آفتابگردانی با چشمهایی سرخ شده از بی خوابی شب ، انتظار طلوع مرا میكشد!همیشه غروب من طلوعی دیگر را نوید میدهد!

و انسان!!!!

خودخواهی و حسادت ، آزمندی و طمع در او تجلی پیدا كرده و چشمانش را با سیاهی دل خود، بر نور من بسته!

همه چیز را برای خود میخواهد و همواره ظلم و ستم روا داشته

آنقدر بی عدالتی و ظلم ، كه من خود را در پشت ماه پنهان می كنم، تا كسی اشكهای مرا نبیند.

ایكاش اینبار كه طلوع میكنم، همه جا سبز باشد و سیاهی شب، بردل هیچ كس باقی نمانده باشد، و تو چه می دانی عاشقی یعنی چه!!

و تو ای گل زیبای من ، دوستت دارم كه همواره به من لبخند میزنی!

راستی اینرا به تو گفته بودم كه چقدر شبیه من هستی؟؟

 

عمـــــــــــــــــــــــــــــــــاد
نوشته شده توسط Emad در ساعت 12:48 | لینک  | 

عطسه

 

تو كه آدم خوبی هستی، خیرت به همه میرسه ،دست همه رو میگیری،مسلمون هم كه هستی،پس چرا فكر میكنی كه همه كارها خودبخود انجام میشه ؟ چرا میگی كه این طبیعته كه داره جلو میره ؟ بابا جان همه كارها رو حساب و كتابه، این دنیا صاحب داره، مدیر داره، یكمی مقید باش، آخه تو مسلمونی چرا اعتقادت و توكلت به خدا كم رنگ شده؟چرا نمازوروزه رو ترك كردی؟چرا دیگه خمس و زكات نمی دی؟

ولی مگه این حرفا تو گوش آقا سیامك میرفت؟نخیر!! مثل این بود كه داری با دیوار حرف میزنی.

خدا رحمت كنه پدرش رو ، آدم خیلی خوب و زحمتكشی بود،یه مسلمون شریف و مردم دار،همیشه خیرش به همه میرسید، این كارخونه هم كه به سیامك خان ارث رسیده بود از قبل زحمات اون خدابیامرز بود.

ولی سیامك از زمانی كه توی اون حادثه كوچیك ودر اثر دیر رسیدن آمبولانس ، پدرش رو از دست داده بود ، از همه چیز برگشته بود ، با خودش و خدای خودش قهر كرده بود.

ولی هنوز خصلت مردانگی رو كه از پدرش به ارث برده بود با خودش داشت، شریف و مردم داربود، ولی به كارخدا زیاد اعتقادی نداشت، بگذریم!!

یه روزی تو همین روزا بود كه خبرآوردن كه كارخونه در اثر عدم خرید یكی از مشتریهای عمده ، در آستانه ورشكستگی و نابودی قرار گرفته، با این خبر انگار دنیا رو سر سیامك خان خراب شده بود، تمام زندگیش داشت نابود میشد، تو این احوال بود كه یه تماس از خونه غصه هاشو كامل كرد كه : چه نشستی كه پسرت با یه ماشین تصادف كرده و بردنش بیمارستان!!

چه جور رسیدن سیامك به بیمارستان بماند.در اتاق عمل خیلی شلوغ بود، و دادو بیدادهای حراست و پرستار بخش توی اشك و گریه و زاری فامیل و دوست و آشنا گم شده بود، كی محل میزاشت به حرف اونا،

هركسی از ناراحتی یه گوشه ای غش افتاده بود.

گوشهای سیامك هیچ حرف و صدایی رو نمیشنید ، فقط مرتب می پرسید: پسرم ، پسرم ، پسرم چی شده ؟كجاست؟زنده هست؟ گوشهای سیامك بالاخره با كشیده ی پرستار بخش باز شد و بهش گفت:پسرت حالش خوب نیست ، خونریزی داخلی كرده ، همه دكترا دارند تلاش خودشون رو  می كنن ، حتی دكتر رضوی هم اومده، ولی بچه كوچیكه و عملش خیلی سخته، فقط باید دعا كرد ، دعا  دعا  دعا  دعا......

اما سیامك كه اهل این حرفا نبود ، فقط تنها امیدش به دكتر رضوی بود، كه بهترین دكتر شهر بود.

گریه ی زیادی، باعث شده بود كه  نفسها كم بیاد و تبدیل به هق هق بشه، تو همین آرامش نسبی بود كه سروصدای یه زن حواس سیامك رو به خودش جلب كرد.

آخه خانم جان از كجا بیارم این همه پول رو، پدر بیچارش كه یه كارگر ساده بیشتر نیست، اونم از صبح تا شب جون میكنه تا بتونه فقط شكم من و پنج تا دیگه رو سیر كنه، بخدا نداریم وگرنه چی واجب تر از پای دخترم!!

سیامك با شنیدن این حرفها جلوتر رفت و از پرستار پرسید: چی شده خانم؟ مشكل این خانم چیه؟

پرستار گفت: پای دخترش شكسته و باید عملش كنن وبعد گچ گرفته بشه ، ولی واسه این كار باید دویست هزار تومن پرداخت كنه،اما میبینید كه ، نداره!!

سیامك گفت: شما كاراشو انجام بدید ، من  همه هزینه هاشو میدم.

زن بیچاره كه این وسط هاج و واج مونده بود گفت: نه آقا ، درسته كه نداریم، ولی گدا نیستیم، نمی تونم قبول كنم و .....

سیامك كه اصرار های زن رو دید گفت: من این پول رو بصورت وام به شما میدم و شما هر ماه 5هزار تومن واریز كنید به حساب كمك به بیماران كلیوی.

و پول رو داد به پرستار و رفت بسمت اتاق عمل

همونطور كه داشت از اون زن دور میشد، شنید كه : خدا خیرت بده، خدااز بزرگی كمت نكنه ، خدا به زندگیت بركت بده، خدا زن و بچه هاتو واست نگه داره، نگه داره، نگه داره، نگه داره..........

چه حرفهای قشنگی ، چقدر تو اون لحظات آرامش می داد به دل پر التهاب سیامك، انگا راون حرفها آرومش كرده بود و یه نور امید كوچیكی ته دلش روشن كرده بود.

5ساعت استرس، 5ساعت نگرانی،5ساعت دلشوره و التهاب، بالاخره در اتاق عمل باز شد و همه به سمت دكتر هجوم بردن، تنها حرفی كه دكتر زد این بود: فقط اینو بگم كه من توی این عمل كاره ای نبودم، پسرت نیم ساعت مرده بود، هیچ علائم حیاتی نداشت، نمی دونم دعای خیر كی بود كه تونست برش گردونه، آقای محبی برو خدارو شكر كن ، فقط خواست خدا بود!!

و صدای اون زن دوباره تو گوشش پیچید: خدا زن و بچه هاتو واست نگه داره ، نگه داره ..................

یه چند سالی از اون ماجرا میگذره ، الان حاج آقا محبی علاوه بر اون شركت و غیره، یه چند تایی درمانگاه و مدرسه و مسجد رو هم ادره میكنه!! خدا خیرت بده!!!!

بله دیگه ، شاكر كردن لازمه زندگیه، اگه خدا بخواد ، حتی یه زندگی ازدست رفته هم ، می تونه دوباره به آدم برگرده، این یه نعمت بزرگه كه هزینش فقط شكرگذاریه!!

من خودم مدتها بود تو این فكر بودم كه چرا مردم ، بعد از هر عطسه میگن: خداراشكر یا الحمدلله؟؟ واسه چی اینو میگن ؟ مگه عطسه كردن چیز خاصی داره؟؟

پی قضیه رو گرفتم و درموردش تحقیق كردم و متوجه شدم كه: عطسه كردن باعث میشه كلی از میكروب ها و ویروس ها از بدن خارج بشه!

ولی مهمتر از اون اینكه، انسان با هر بار عطسه كردن دچار یك سكته قلبی میشه!!

بله چی فكر كردید!!!

ما با هربار عطسه كردن  به اندازه چند هزارم ثانیه دچار ایست قلبی میشیم وبعداز عطسه دوباره قلب ما شروع به زدن میكنه، یعنی درحقیقت دوباره زنده میشیم!!

پس واسه همینه كه میگن، باید بعد از هر بار عطسه كردن خدارو شكر كرد ، شكر كرد بخاطر اینكه به ما دوباره زندگی میبخشه و ما می تونیم به حیات خودمون ادامه بدیم!

باور ندارید؟؟؟ بفرمایید خودتون تحقیق كنید!!

بهر حال خوبه كه همیشه انسان ، سپاس و قدردانی رو نه تنها از خدا ، بلكه از هر كس كه كار یا خدمتی براش انجام میده ، داشته باشه!

عمـــــــــــــــــــــــــــــاد
نوشته شده توسط Emad در ساعت 10:55 | لینک  | 

خوش بحال قاصدك

 

منفصل از كودكی گشتیم و پای در راهی عبس بنموده ایم خوش بحال قاصدك

سالهاست، حسن خلق و مهربانی را خورده ایم           خوش بحال قاصدك

چشم خود را سفت و محكم بر حقیقت بسته ایم   خوش بحال قاصدك

از دیدن روی غمگین خود در آیینه ، خسته ایم      خوش بحال قاصدك

تا توانستیم  پشت سر، از همه  بد  گفته ایم         خوش بحال قاصدك

از حسد ، بخل و تكبر ، از آدمی دور افتاده ایم             خوش بحال قاصدك

با همه اعضاء خود ، بر زمین  چسبیده ایم     خوش بحال قاصدك

چشم براه غیر بودیم و دل ز یاران شسته ایم     خوش بحال قاصدك

قول رفتن داده ایم و عهد ها ، خود بشكسته ایم     خوش بحال قاصدك

او بال خود بگشود وما هنوز بر جای خود بنشسته ایم               خوش بحال قاصدك

بالهای خود بگشوده و لیك پرواز را، ز یاد برده ایم         خوش بحال قاصدك

آشیان را گم كرده ایم، شاید ، به بیراهه رفته ایم            خوش بحال قاصدك

قاصدك، مرا با خود ببر،ما هنوز به تو، دل بسته ایم   خوش بحال قاصدك

قاصدك رفت و ما هنوز اندر خم  یك  كوچه ایم        خوش بحال قاصدك

آه تازه فهمیدم كه ما، سالهاست،  در رویا بوده ایم        خوش بحال قاصدك         

عمـــــــــــــــــــــاد

(این شعر یا معر نوشته بنده است و تمام مسئولیت آنرا خود بعهده میگیرم)
نوشته شده توسط Emad در ساعت 14:24 | لینک  |