من خورشید هستم
من خورشید هستم و سالهاست كه می تابم، تولدم یادم نیست، چون شمعی برای تولد خود نیافتم
می تابم تا راه را برای گمراهان روشن كنم
می تابم تا زندگی را به همه هدیه كنم، می تابم تا گرما ببخشم و سردی را از دلها دور كنم
عدالت را در من ببینید، زمانی كه بر همه می تابم
همیشه بر همه یكسان تابیده ام و تابیدن را دوست داشته ام
درست است كه ذره ذره از وجود من كاسته خواهد شد ، ولی هنگامی كه میبینم كه با تابیدن من دیگران رشد می كنن و با كوچك شدن من ، آنها قد می كشند و به من نزدیكتر میشوند، شوق تابیدن در من بیشتر میشود و وجودم گرمتر!!
ای كاش می توانستم تمام دلهای یخ زده را گرم كنم و آنها را با نور حقیقت خود بیدار كنم ولی افسوس!!
همه را دوست دارم ولی..
ولی ای گل آفتابگردان، تو را ازهمه بیشتر دوست داشته ام ، من خودرا در تو میبینم ، هیچگاه رو از من برنتابیدی و همیشه با لبخند مرا نگاه كردی، از طلوع تا غروب با من هستی و هیچ زمانی خیانت نكردی و شب هنگام، مرا به چشمك ستاره ای نفروخته ای.
و گلها چه می دانند كه در جایی دیگر گل آفتابگردانی با چشمهایی سرخ شده از بی خوابی شب ، انتظار طلوع مرا میكشد!همیشه غروب من طلوعی دیگر را نوید میدهد!
و انسان!!!!
خودخواهی و حسادت ، آزمندی و طمع در او تجلی پیدا كرده و چشمانش را با سیاهی دل خود، بر نور من بسته!
همه چیز را برای خود میخواهد و همواره ظلم و ستم روا داشته
آنقدر بی عدالتی و ظلم ، كه من خود را در پشت ماه پنهان می كنم، تا كسی اشكهای مرا نبیند.
ایكاش اینبار كه طلوع میكنم، همه جا سبز باشد و سیاهی شب، بردل هیچ كس باقی نمانده باشد، و تو چه می دانی عاشقی یعنی چه!!
و تو ای گل زیبای من ، دوستت دارم كه همواره به من لبخند میزنی!
راستی اینرا به تو گفته بودم كه چقدر شبیه من هستی؟؟
عمـــــــــــــــــــــــــــــــــاد
