سه شنبه 13 اسفند1387
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :
" اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم "
دخترک
به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و
پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه
و افتاد و گفت : "نه ... خدا نکنه ... اصلآ کفش نمی خوام
نوشته شده توسط Emad در ساعت 16:45 | لینک
|
